شعری از فیض کاشانی
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشی
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خميدم گفتا خميده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچيدم گفتا نچيده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشيدم
گفتا چه زان چشيدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نيک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشيده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا هميشه باشد
از ما وفا نياید شاید شنيده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشيده باشی
گفتم بکام وصلت خواهم رسيد روزی
گفتا که نيک بنگر شاید رسيده باشی
خود را اگر نه بينی از وصل گل بچينی
کار تو فيض اینست خود را ندیده باشی
شنبه 25بهمن بزرگداشت علامه فیض کاشانی گرامی باد.