داستانی جالب در مورد حسادت
گفت : پيشنهاد من اين است كه دريك موقع و جای خاصی كه من دستور میدهم ، سر مرا
از بيخ ببری . گفت :آخر چنين چيزی نمیشود . گفت : خير ، من از تو قول گرفتم و
بايد اين كار را انجام دهی . نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزی به او داد ، و
باهم به پشت بام يكی از همسايهها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسه پول را بهغلام
داد و گفت : همينجا سر من را ببر و هر جا كه دلت میخواهد برو . غلامگفت : برای
چه ؟ گفت : برای اينكه من اين همسايه را نمیتوانم ببينم .مردن برای من از زندگی
بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از منپيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است
. من دارم در آتش حسد میسوزم ،میخواهم قتلی به پای او بيفتد و او را زندانی كنند
. اگر چنين چيزی شود ،من راحت شدهام . راحتی من فقط برای اين است كه میدانم اگر
اينجا كشتهشوم ، فردا میگويند جنازهاش در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس
حتمارقيبش او را كشته است ، بعد رقيب مرا زندانی و سپس اعدام میكنند ومقصود من
حاصل میشود ! غلام گفت : حال كه تو چنين آدم احمقی هستی ، چرا من اين كار را نكنم
؟ تو برای همان كشته شدن خوب هستی . سر او را بريد ،كيسه پول را هم برداشت و رفت .
خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه رابه زندان بردند ، ولی همه میگفتند اگر او
قاتل باشد ، روی پشت بام خانهخودش كه اين كار را نمیكند ، پس قضيه چيست ؟ معمائی
شده بود . وجدانغلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطورگفت
: من به تقاضای خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد میسوخت كهمرگ را بر زندگی
ترجيح میداد . وقتی مشخص شد قضيه از اين قرار است ،هم غلام و هم مرد زندانی را
آزاد كردند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:16 توسط زیلویی
|